نیمه دوم زندگی من!
ازدواج کردم ، همین !

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه سی ام خرداد 1390  |
 پایان
برای همیشه نوشتن رو می گذارم کنار ...

دوست دارم از این به بعد فقط تو دنیای حقیقی باشم

همین

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390  |
 جامعه دو فیلم و نیمی
بعد از مدتها رفتم مسافرت. خیلی به این مسافرت احتیاج داشتم . زادگاهم رو هم دیدم .

ولی انصافا هیچ کدوم از اون شهرهایی که رفتم تبریز نمی شن. آدم بعد از دیدن بقیه شهرها می فهمه تبریز چیه.


انگار این روزها مردم دو دسته شدن. یه دسته طرفدارای اخراجی ها که برای دیدن این فیلم صف می بندند و دسته دیگه که به فیلم جدایی نادر از سیمین و جایزه های معتبری که تو جشنواره فیلم برلین برد افتخار می کنن. من دوست ندارم قضاوتی بین طرفدارای این دو فیلم داشته باشن ولی یه جا دیدم نوشته بود طرفدارای اخراجی ها یا چماق به دست هستند یا جزو عوام و دیکتاتور پرور و طرفدارای جدایی نادر از سیمین روشنفکرها و معترض ها .

حالا در این بین یه دسته دیگه هم اومده و اونم فمنیستها هستند که طرفدار فیلم یکی از ما دو نفر ساخته تهمینه میلانی هستند . البته به نظر من این فیلم هم تو طبقه جدایی نادر از سیمین قرار می گیره.

فردا تصمیم دارم برای دیدن فیلم جدایی نادر از سیمین برم سینما . متاسفانه کسی در دسترس نیست و از پایه و این حرفها خبری نیست و مجبورم تنها برم و بعدشم خودم تنهایی فیلم رو برای خودم تحلیل و نقد و بررسی کنم :)

|+| نوشته شده توسط در شنبه ششم فروردین 1390  |
 میر ...
میر را هم گرفتند ...
|+| نوشته شده توسط در سه شنبه دهم اسفند 1389  |
 استبداد ذهنی
این اواخر اتفاقات زیادی افتاده . از تحولات مهم در کشورهایی مثل مصر و تونس تا نا آرامیهای همراه با با سرکوب شدید در کشورهایی مثل لیبی و ایران و بحرینی که تا چندی پیش جزوی از سرزمین ایران بوده .

مسئله مهم اینجاست که دو نوع تحول در کشورها داشته ایم ، یکی با دخالت نیریو خارجی و دیگری از درون خود جامعه . تاثیر هر دو تحول را می توانیم به وضوح ببینیم . کشورهایی مثل افغانستان و عراق به چه فلاکتی دچار شده اند و برعکس مصر و تونس خی زود مسیر خود را پیدا کرده اند و به سرعت در حال پیشرفت هستند . به نظر من کشورهایی مثل افغانستان و عراق آمادگی این تغییر را نداشته اند و هنوز از ذهنیت استبدادی خلاص نشده بودند . تا زمانی که افراد یک جامعه دارای ذهنیت تعبد و پیروی و استبداد و دیکتاتوری باشند نمی شود انتظار داشت برآیندشان به جامعه ای آزاد بیانجامد که در آن هر کسی بتواند آزادانه حرف خودش را بزند . از نظر من صدام حسین نماینده ذهنیت مردم عراق بود و برانداختن زوری او مثل این بود که سرمرغی را بکنی و مرغ بی سر را رها کنی تا با خودش گیج بزند .

کشور ما پدیده ای خاص برای خودش است . نمی توان به این راحتی ها در موردش نظر داد و تحلیلش کرد . چون کلا مردم غیر قابل پیش بینی هستیم . ممکن است سالهای سال بی خیال ترین مردم جهان باشیم و خودمان هم از خودمان خجالت بکشیم و در عین حال در عرض چند روز چنان کاری بکنیم که متفکران مشهور و اهالی فلسفه لب به تحسی گشایند که مدرن ترین شکل دموکراسی را نشان دادید .

ولی از یک چیز مطمئنم که یکی از مهمترین راههای سعادت جامعه ما در این است که ما مردم یاد بگیریم نقد پذیر باشیم . از نقد (ولو غیرمنصفانه) دیگران برآشفته نشویم . روحیه تحمل نظر مخالف را داشته باشیم و کمی هم از دید مثبت به قضایا نگاه کنیم . با این نگاه مثبت ، نقد دوروبریهایمان نه باعث ناراحتی مان می شود نه این که تصور حسادت دیگران در ذهنمان رشد می کند . باشد که از این استبداد ذهنی خود خارج شویم ...



پ ن : فکر می کنم انسان باید کمی هم برای خودش زندگی کند نه دیگران ...

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه چهارم اسفند 1389  |
 حواس در حد تیم ملی !
داشتم تلویزیون نگاه می کردم که دیدم قیافه مجری خیلی برام آشناست هی پیش خودم فکر می کردم من اینو کجا دیدم که یه دفعه یادم افتاد . این همونیه که تو کلاس خودمه ! به برادرم گفتم این تو کلاس منه میگه خسته نباشی تا حالا نمی دونستی یعنی ؟ گفتم نه اصلا فکرشم نمی کردم این باشه . روزای اول دیدم یه کم یه جوریه ... بعد یادم افتاد اونروز که حالم بد شد و همکارم جای من سر کلاس من رفت تو عجله گفت که هوای فلانی رو داشته باش و ... من اصلا حواسم نبود منظورش چیه .
|+| نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389  |
 استاپ مغزی !
دو سه روز بود سرم درد می کرد . قرص سردرد تو خونه نبود . دیروز صبح گفتم برم بگیرم بلکه یه کم از شر این سردرد لعنتی راحت بشم . نزدیکهای ظهر بود دیدم قرص انگار اثر نکرده یکی دیگه هم خوردم و رفتم سر کلاس . آخرهای تایم اول بود که احساس کردم حرکات دستم یه جوری شده . البته مشکل از دستم نبود چشمام همه چی رو کند می دید . استراحت بین کلاسی که تو اتاق مدرس ها بودیم دیدم سردردم باز اذیت می کنه ، با حماقت کامل سومین قرص استامینوفن کدئین دار رو هم با چایی خوردم. حالتم یه کم عجیب شده بود . رفتم سر کلاس . کتاب رو باز کردم صفحه 15 بود . حدود دو سه دقیقه به کتاب خیره شدم ، هرچی به مغزم فشار آوردم که 15 به انگلیسی چی می شه یادم نیومد که بگم صفحه 15 رو باز کنین . با اشاره باز کردن و البته هاج و واج داشتن نگاهم می کردن که چرا حرف نمی زنه . سی دو رو پلی کردم گوش دادن بعد گفتم سوال در مورد لغتهای جدید ؟ چند تا سوال پرسیدن و از شانسم بین خودشون جواب رو هم می دونستن و توضیح می دادن منم هیچی متوجه نمی شدم فقط سرمو تکون می دادم که اهوم (نه یس!) بعضی جاها هم یه چیزایی اضافه می کردم که خودمم نمی دونستم چی دارم می گم . به گرامر که رسیدیم خواستم توضیح بدم یه چیزایی نوشتم و سعی کردم توضیح بدم دیدم اصلا سردرنمیارم چی می گم . دائم بین کلمات وول می خوردم و نمی تونستم پیداشون کنم . معنی هاشونو نمی فهمیدم . گنگ شده بودم . بعد تسلیم شدم . گفتم بچه ها نمی تونم . بمونه برای جلسه بعد کامل توضیح بدم . گفتم کتاب داستانو باز کنین یکی یکی خلاصه هاتونو بگین . خودمم باز کردم . می گفتن منم هیچی نمی فهمیدم . خیره شده بودم به یه لغتی (medicine) هی با خودم گفتم این لغت چیه ؟ چرا من معنیشو نمی دونم . دیکشنری موبایلمو آوردم اونم فارسی که زود متوجه معنیش بشم . معنی فارسیشم می خوندم نمی فهمیدم (دارو ، دوا ، پزشکی ، طب ، علم طب ) . گفتم اینا چین ؟ یعنی چی ؟ چرا این درس اینقدر لغتهای مزخرف داره ؟ که گفت Teacher finished ! و من تو ذهنم هی به خودم می گفتم مگه من به اینا نگفتم Teacher  نگن بگن Sir ! به زحمت گفتم next و همینطوری یکی یکی توضیح دادن و باز من فقط نگاشون می کردم و از روی سرعت توضیح دادنشون حدس می زدم این باید خوب خونده باشه این ضعیفه این نخونده بعضی وقتها هم خودشون اعتراض می کردن که این ازبر کرده منم فقط تایید می کردم ... مغزم استاپ کامل کرده بود . دیگه نه انگلیسی نه فارسی نه ترکی نمی تونستم کلماتو ادا کنم . به یه نقطه ای خیره می شدم بعد زورم نمی رسید چشممو ازش بردارم ...

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه هفدهم بهمن 1389  |
 سلول
خوابم نمیاد . مدتهاست خواب ندارم . امشب شاید عذاب آورترین شب این چند وقت اخیر بود. احساس می کنم داخل سلول فلزی محصورم و هر چقدر تقلا می کنم ره به جایی نمی برم . خنده دارتر این که اصلا نمی دانم دستم را به کجا بیاویزم و کجا را بگیرم. صدایم هم در نمی آید که بتوانم حتی دادکی بکشم. عجب زندان خودساخته ای دارم .

قبلا گفته بودم به قدم زدن در خیابان یک طرفه عادت دیرینه دارم . هنوز در همان خیابان یک طرفه سرگردانم ...


داره از ابر سیاه خون می چکه

جمعه ها خون جای بارون می چکه ...






پ ن : هنوز خالی خالیه ...


|+| نوشته شده توسط در شنبه دوم بهمن 1389  |
 روزی تبریزآبادی هم بود ...
فکر کنم دو سال پیش بود که بسته شد و منم بی خیال وبلاگ و این حرفها شدم . البته قبل از بسته شدنش خودم بسته بودمش چون دیگر حوصله نوشتن نداشتم. شاید آن وبلاگ باید برای آن روزها می ماند برای دوره خاصی از زندگیم. نمی گویم خوب یا بد ولی دوره خاصی بود. تبریزآباد رو اتفاقی درست کردم و اسمش را هم ده ثانیه بیشتر فکر نکردم. فقط می خواستم کسی که وارد وبلاگ میشود بداند طرف حسابش کجای این دنیاست.

دیروز عزیزی لطف کرد و تبریک گفت . گفت سالگرد تولد تبریزآباده. خودم که اصلا یادم نبود البته برای مرده که تولد نمی گیرند . معمولا وقتی کسی می میرد سالگرد رحلت و درگذشت و شهادت و ... می گیرن ولی بهرحال مرا به خاطرات گذشته ام برد. شاید تبریزآباد را بخاطر محافظه کاری بیش از اندازه ام زیاد مطلوب نمی دانستم ولی حداقل آنجا فرصت مناسب و کافی برای نوشتن داشتم . چیزی که الان اصلا نیست و اگر هم باشد حوصله ای نیست ...

مثلا به رسم احترام و به مناسبت وبلاگ قبلی که خیلی برایم خاطره انگیز است یکی از مطالب آن را اینجا می گذارم (تو تلویزیون به این میگن تجدید خاطره نه ؟):

در تفاوت عشق و دوست داشتن

عشق همیشه با غرور و خودخواهی است . آدم عاشق ، معشوق را برای خود می خواهد و در این عشق ورزیدن کمال مطلوبش وصال است و بس . عاشق باید حسود باشد چه نمی تواند نگاه دیگری بر معشوق را برتابد . عاشق همیشه در ترس و اضطراب رقیب است و دائم با رقیب عینی و ذهنی در جدال است . غرور و خودخواهی اش شاید از اینرو باشد که انتظار توجه از معشوق دارد و البته چشم انتظار اجابتی از سوی او . آدم عاشق عشق را فراموش می کند و تمام وجودش را یاد معشوق پرمی کند . به رهروی می ماند که تمام حواسش به مقصد است و توجهی به راه وزیبایی های راهی که در حال پیمودنش است ندارد ... چون کسی که گلی زیبا را برای خود می چیند تا باعث مرگ زودرس آن شود ...

دوست داشتن اما چیز دیگریست . کسی که دوست می دارد در این دوست داشتن هیچ نفعی برای خود متصور نیست . دوست می دارد چون از دوست داشتنش لذت می برد . دوست داشتنش همیشگی است و در این دوست داشتن دریغی ندارد و لو که هیچ قدر و ارزشی نبیند ... چون کسی که از تماشای زیبایی یک گل لذت می برد و آب می دهد گل را تا عمرش بیشتر شود و دوست داشتنش پایدار ...

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389  |
 نامه ای از طرف اسرا

دستخط دختر برادم 6.5 ساله . تازه خوندن نوشتن یاد گرفته شاهکار کرده با این نوشته ! (:


(ترجمه خط آخر : من می دانم که شما معلم هستید!)

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه هشتم دی 1389  |
 
 
بالا
Site Meter