فکر کنم دو سال پیش بود که بسته شد و منم بی خیال وبلاگ و این حرفها شدم . البته قبل از بسته شدنش خودم بسته بودمش چون دیگر حوصله نوشتن نداشتم. شاید آن وبلاگ باید برای آن روزها می ماند برای دوره خاصی از زندگیم. نمی گویم خوب یا بد ولی دوره خاصی بود. تبریزآباد رو اتفاقی درست کردم و اسمش را هم ده ثانیه بیشتر فکر نکردم. فقط می خواستم کسی که وارد وبلاگ میشود بداند طرف حسابش کجای این دنیاست.
دیروز عزیزی لطف کرد و تبریک گفت . گفت سالگرد تولد تبریزآباده. خودم که اصلا یادم نبود البته برای مرده که تولد نمی گیرند . معمولا وقتی کسی می میرد سالگرد رحلت و درگذشت و شهادت و ... می گیرن ولی بهرحال مرا به خاطرات گذشته ام برد. شاید تبریزآباد را بخاطر محافظه کاری بیش از اندازه ام زیاد مطلوب نمی دانستم ولی حداقل آنجا فرصت مناسب و کافی برای نوشتن داشتم . چیزی که الان اصلا نیست و اگر هم باشد حوصله ای نیست ...
مثلا به رسم احترام و به مناسبت وبلاگ قبلی که خیلی برایم خاطره انگیز است یکی از مطالب آن را اینجا می گذارم (تو تلویزیون به این میگن تجدید خاطره نه ؟):
در تفاوت عشق و دوست داشتن
عشق همیشه با غرور
و خودخواهی است . آدم عاشق ، معشوق را برای خود می خواهد و در این عشق ورزیدن
کمال مطلوبش وصال است و بس . عاشق باید حسود باشد چه نمی تواند نگاه دیگری بر
معشوق را برتابد . عاشق همیشه در ترس و اضطراب رقیب است و دائم با رقیب عینی و
ذهنی در جدال است . غرور و خودخواهی اش شاید از اینرو باشد که انتظار توجه از
معشوق دارد و البته چشم انتظار اجابتی از سوی او . آدم عاشق عشق را فراموش می کند
و تمام وجودش را یاد معشوق پرمی کند . به رهروی می ماند که تمام حواسش به مقصد است
و توجهی به راه وزیبایی های راهی که در حال پیمودنش است ندارد ... چون کسی که گلی
زیبا را برای خود می چیند تا باعث مرگ زودرس آن شود ...
دوست
داشتن اما چیز دیگریست . کسی که دوست می دارد در این دوست داشتن هیچ نفعی برای خود
متصور نیست . دوست می دارد چون از دوست داشتنش لذت می برد . دوست داشتنش همیشگی
است و در این دوست داشتن دریغی ندارد و لو که هیچ قدر و ارزشی نبیند ... چون کسی
که از تماشای زیبایی یک گل لذت می برد و آب می دهد گل را تا عمرش بیشتر شود و دوست
داشتنش پایدار ...
|
+| نوشته شده توسط
در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389
|